نماز جماعتی که زندگیام را تغییر داد.
💬
خانمی هستم ۴۳ ساله.
در دوران نوجوانی اعتمادبهنفس و روابط عمومی بالایی داشتم و از نظر ظاهری هم چهرهای نسبتاً زیبا. اغلب بچههای مدرسه دوست داشتند با من رفیق شوند. البته انصافاً من هم مغرور نبودم و با همه، حتی در حد یک سلام و علیک، ارتباط میگرفتم.
اما در آن دوران، متأسفانه اهل نماز و حجاب نبودم. 😔
یادم هست دختری در مدرسهمان بود که حافظ کل قرآن کریم بود. بماند که چطور با هم دوست شدیم؛ ماجرایش مفصل است. اما داستان از جایی جذاب شد که یک روز به من گفت:
«چرا تو نماز جماعت نمیآیی؟»
من هم بهانه آوردم و گفتم چون انتظامات هستم، زنگ تفریح خودم نماز میخوانم (که البته دروغ بود).
یک روز دیگر کوتاه نیامد و با اصرار گفت:
«امروز باید با من بیایی. روز قیامت انتظامات بودن به دردت نمیخورد؛ اما نماز جماعتِ اول وقت میدانی چقدر برایت فایده دارد؟»
خلاصه با هر اصراری بود، مرا با خودش به نماز جماعت برد.
یادم هست روز قبل از اربعین بود و مدرسه در تمام ایام محرم و صفر، بعد از نماز جماعت تا زمان متفرق شدن بچهها، مداحی پخش میکرد.
نمیدانم آن روز در آن نماز جماعت چه اتفاقی افتاد…
فقط این را میدانم که به لطف خدا و نیت پاک آن دوست خوبم، حالا بیستوهفت سال است که نماز و حجابم ترک نشده.
🌱 این تجربه یادآور #حق_نصیحت است که در حقوق رفاقت بر عهده همهی ما میباشد.
منتظر تجربیات زیبای شما هستیم…
#پویش_ملی_عملیات_فیروزهای
لحظهای که زندگیام مدیون یک دوست شد.
سلام. دوست دارم تجربه ای را بگم که خودم هنوز متحیرم!
تو پیادهروی اربعین در گرمای تابستان گروهمون تصمیم گرفتند که کمی در فرات شنا کنند تا خنک شوند بعد ادامه راه برای زیارت امام حسین. همینطور که در آب بودیم، یک لحظه زیر پای همگیمون خالی شد. چیزی نمونده بود برم زیر آب که دیدم دستی منو گرفت و کشید بالا و خودش رفت زیر آب!
نفهمیدم چی شد ولی وقتی بالا اومدم دیدم محمد داخله آب دست و پا می زنه و ثانیه ای بعد آب اونا با خودش برد. هر چی هممون تقلا کردیم اون رو پیدا نکردیم😔در تمام زندگیم لحظه ای که من را نجات داد از ذهنم پاک نمیشه.
خلاصه محمد دوست داشتنی که تو مسجد همه بچه ها را جمع می کرد و حتی تو درسها هم به بچه ها کمک میکرد، دیگه پیش ما نبود.
فداکاری او لحظه ای که همه در اون لحظه فکر خودشونند هیچ وقت از یاد بچهها نرفت.
✍️ نمونه تجربه ارسال شده به پویش👌
#پویش_ملی_عملیات_فیروزهای
خانهای که از دلها ساخته شد!
ما زوجی بودیم که سه سال پیش، بعد از سیزده سال زندگی مشترک، هرچه داشتیم فروختیم و برای پیشخرید خانه ثبتنام کردیم.
اوضاع طوری بود که حتی برای پول رهن هم به مشکل خورده بودیم و تصمیم داشتیم برویم یک زیرزمین اجاره کنیم…
در همان روزها، دو تا فرشته، خانهی نوساز ۱۶۰ متریشان را با همان مبلغ اجارهی یک زیرزمین به ما پیشنهاد دادند.
سه سال گذشت…
بیهیچ منت و توقعی، کنارشان در یک ساختمان زندگی کردیم.
حتی یکبار هم خوبیها و مهربانیهایشان را به رخ ما نکشیدند.
هرچه از انسانیت و لطفشان بگویم، کم گفتهام…
و حالا، همین ماه، بعد از شانزده سال زندگی مشترک، بالاخره خانهدار شدیم و قرار است به خانهی خودمان برویم.
راستش وقتی به رفتن فکر میکنم، دلم میگیرد…
چون بینهایت دوستشان دارم.
✍️ نمونه تجربه ارسال شده به پویش👌
💌بعضی روایتها دنیا رو قشنگتر میکنه…
#پویش_ملی_عملیات_فیروزهای
یه جا تو ماشین امام حسین (ع)
تقریباً ده روز به اربعین مانده بود.
در اوج گرمای تابستان میرفتم سر کار تا پول رفتن به کربلا را جور کنم که توی همین شلوغیها خبر رسید کاروان محلمان کربلا نمیرود و برنامه را کنسل کرده.
شاید بگویید خب با یک جای دیگر میرفتی؛ بله، اما هزینه کاروانهای دیگر بالا بود و من هم پولم کم.
خیلی ناراحت شدم. دیگر سرِ کار هم با انگیزه کار نمیکردم.
خسته میرفتم، خسته برمیگشتم.
ناامید شده بودم.
یک روز سر نماز، رو به امام حسین(ع) گفتم:
«دمت گرم مشتی… مگه من چقدر جا تو اون سرزمین بزرگ گرفتم که نذاشتی بیام؟ مگه فقط کربلا جای خوباست؟ چه میشد یه جایی هم به ما میدادی…»
چند روز بعد، وقتی از سر کار برگشته بودم، یک عزیزی زنگ زد و گفت:
«آقا سید، برنامهات چیه؟ میری کربلا؟»
گفتم: «میخواستم برم، ولی پولم کمه و کاروان هم کنسل کرده.»
همین را گفتم، گفت: «باشه» و تماس را قطع کرد.
حدود یک ربع بعد دوباره زنگ زد و گفت:
«تو ماشین ما جا هست، بیا بریم.»
از شدت هیجان، بقیه حرفهایش را اصلاً نفهمیدم.
خلاصه اینکه…
کربلایی که امسال رفتم، بهترین کربلای عمرم شد.
ماجرای طلبه شدنم
دوران راهنمایی با یک دختر خانمی دوست بودم، ما یک خانواده مذهبی اما اونها نه خیلی، اما من هیچ وقت پسش نزدم و باهاش رفاقت میکردم.
مثلاً اگر مخالف موسیقی بودم، خودم گوش نمیکردم و علت عدم گوش دادن رو میگفتم اما رابطه را بهم نمیزدم.
تو مقطع دبیرستان از هم جدا شدیم هر کدام به یک مدرسه رفتیم و اما دورادور جویای حال هم بودیم، یک روز اومد جلوی در خونه ما، تا بگه ازدواج کرده و داره از آن محله میره و… ، گفت همسرش یک طلبهاس و خودش هم یک دختر چادری و بسیار با حجاب (من کلی تعجب کردم)
به من گفت میای بریم حوزه علمیه ثبت نام کنیم؟ گفتم مگه تهران حوزه علمیه داره مگه تو قم نیست؟
بالاخره با تشویق این دوستمون ما رفتیم حوزه و الان من مقطع سطح ۴ و یک استاد و آن هم تا مقطع سطح ۲ و استاد.
هر وقت یادم میافته میگم خدا عاقبت بخیرش کنه.
البته اون وقت ها پرسیدم چی شد که یکدفعه تو اینجوری شدی. گفت هم وجود یک مربی پرورشی خوب و هم دوستی با تو … در رشد من موثر بود …. (من نپرسیدم من چه کمکی کردم)
برخورد و کمک من اگرچه باعث رشد آن شد اما در واقع برگشت اش به خودم بود و من به خودم کمک کردم.
✍️ نمونه تجربه ارسال شده به پویش👌
💌 جهت ارسال آثار خود کلیک کنید. (https://formafzar.com/form/tkm55)
💞يَحْفَظُ حَلِيلَتَهُ| #محافظت_از_رفاقت
خیالت راحت!
یادمه یه روز رفیقم با حال خیلی خراب و بد بهم زنگ زد و گفت: «میتونی بیای پیشم؟» منم چون سر کار بودم اول میخواستم رد کنم ولی بعد دلم نیومد. با خودم گفتم حالش بده بهم نیاز داره. خوب نیست این کارو کنم. خلاصه کارو تعطیل کردم و خودمو رسوندم پیشش. داشت صحبت میکرد و میگفت حالم بده و از این جور حرفا که گفت پدرش به رحمت خدا رفته. منم باهاش همدردی کردم و خلاصه گفت ازم کمک میخواد برای اینکه پدرش رو از بیمارستان ترخیص کنه و کارهای کفن و دفنش رو انجام بده. منم بهش گفتم: «تو خیالت راحت.» منم به چند تا دوست آشنا زنگ زدم و یه مقدار پول جور کردم براش و با یکی از رفقا پدرش خدا بیامرز رو غسل دادیم و به یک حاجآقا خبر دادیم که بیاد برای کارای دفن و این جور چیزا.
بیا بریم همون مسجد!
راستش رفاقت برای من فقط یه کلمهی قشنگ نیست، یه نعمته. یه روزی حالم اصلاً خوب نبود. یه اتفاق بد برام افتاده بود و حس میکردم همه چی قاطی شده. نه حوصلهی حرف زدن داشتم و نه حوصلهی کسی رو، فقط میخواستم تنها باشم. اون روزا نزدیک ماه رمضون بود. رفیقم فهمید حالم خوب نیست، هی زنگ زد و جواب ندادم. آخرش اومد دم خونمون و گفت: «بیا یه دور بزنیم.» بیهدف راه رفتیم تا رسیدیم به مسجد محله. گفت: «بریم دو دقیقه بشینیم.» نشستیم یه گوشه. صدای آروم قرآن میاومد. هیچکدوم چیزی نگفتیم، ولی همونجا دلم سبک شد. فقط گفت: «هر چی تو دلت هست بسپار به خدا.» چند وقت بعد خودش مشکل داشت. این بار من گفتم: «بیا بریم همون مسجد.» کنارش نشستیم، دعا کردیم و قول دادیم هر وقت یکیمون کم آورد، اون یکی یادش بندازه خدا همیشه نزدیکه. به نظرم رفاقت یعنی همین: اینکه تو سختیها دست همو بگیریم و یاد هم بندازیم هیچوقت تنها نیستیم.
از وقتی باهاش رفیق شدم به خدا نزدیکتر شدم!
من یه رفیق دارم که تو عمرم مثلشو ندیدم یعنی هرچی ازش بگم کمه چرا؟! چون راستگوعه، چون مهربونه، چون مثل آینه باهات صاف و صادقه، ازش یه خواهش کنی بهونه نمیاره؛ اگر در توانش باشه انجام میده و اگه نباشه هم تلاش میکنه تا بتونه! مهربونه! انقدر مهربونه که مال خودش رو میده به یکی دیگه.
تو جشن ولادت یکی از معصومین بودیم و کیک متری درست کرده بودن. همه دوست داشتیم… یعنی عاشق این بودیم که حتی یه ناخونک ریز هم که شده از اون کیک بخوریم به همه کیک دادن به رفیق منم دادن ولی به من نرسید! ولی به رو نیاوردم. اون کیک خودشو کشید جلوی من و گفت: «بفرما کیک من مال شما.» گفتم: «خودت چی؟!» گفت: «تو بخوری انگار من خوردم» چند ثانیه بعد واسه من کیک آوردن. بهش گفتم خیلی مهربونی! از وقتی که باهاش رفیق شدم خیلی خیلی به خدا نزدیکتر شدم. هرشب به من پیشنهاد میده و با ذوق و شوق میگه: «بیا نماز شب بخونیم.» خدا رو شکر میکنم چونکه هوامو داره و یه همچین رفیقی بهم عنایت کرده.
دلشورهای که جان دوستم را نجات داد
تو دوران دانشجویی یه دوست داشتم که اهل یکی از شهرهای مرزی بود. بعد از دانشگاه ارتباط ما در حد تبریک تولد و عید موند. تا اینکه یکی از روزهای دی ماه امسال وقتی اذان مغرب رو میگفتن موقع وضو گرفتن، نمیدونم چی شد که یاد دوستم افتادم. سعی کردم با نماز فکرم رو متمرکز کنم، ولی از وقتی تکبیر بستم تا وقتی که سلام نمازم رو دادم حتی یه لحظه هم از فکرش بیرون نیومدم. انگار هر چی تلاش میکردم بیفایده بود. تسبیحات حضرت زهرا (س) رو گفتم و باهاش تماس گرفتم، خیلی بوق خورد داشتم گوشی رو قطع میکردم که صدای خواب آلودش توی گوشی پیچید. خیلی شرمنده شدم که خواب بوده و مزاحم شدم. ازش عذرخواهی کردم و برعکس همیشه خواستم مکالمه رو خلاصه کنم، ولی گفت که تو خونه تنها بوده و از بیحوصلگی خوابش برده. بعد از کمی حرف زدن خداحافظی کردیم. انگار ذهنم آزاد شده بود با خیال آسوده نماز اعشاء رو خوندم. همین که سلام نماز رو دادم گوشیم زنگ خورد. خودش بود، پشت تلفن داشت گریه میکرد. مثل اینکه شلنگ کپسول گاز در اومده بوده و بعد از تماس من متوجه بوی گاز شده بود. گریه میکرد و میگفت که اگه بیدار نشده بود حتما اتفاق بدی میافتاد.
رفاقت، آرامش بخشِ لحظات سخت زندگی
دوستی داشتم که به خاطر یک سوء تفاهم و سخن چینی فرد دیگری رفاقت بینمان شکراب شده بود و تقریبا دو سال از همدیگر بی خبر بودیم. در اتفاقی بسیار عجیب ( پدر من بیماری آلزایمر داشت و روزی از خانه بیرون رفته بود و گم شده بود و در نزدیکی همان بیمارستانی که دوست من پرستار آنجا بود دچار حادثه شده بود) ما باز هم همدیگر را آنجا دیدیم و همین اتفاق باعث شد ما باهم صلح کنیم و در طول مدتی که پدرم در آی سی یو بستری بود، هر کمکی که از دستش بر میآمد برایمان انجام میداد و من هیچگاه یادم نمیرود که حضور او و حمایتهای او در لحظات سختی که پدرم در حال ترک این دنیا بود، چقدر رنج این غم را برایم قابل تحملتر میکرد. من آن روزها را هیچگاه فراموش نخواهم کرد و همیشه در دعاهایم به یاد او هستم و برایش از خداوند همیشه طلب خیر دارم. وقتی عمیقتر فکر میکنم یادم میآید که پدر من در زندگی فردی بود همواره صلح طلب و نوع دوست. با این اتفاق متوجه شدم که ما در دنیا به هر صورتی که زندگی کنیم مرگ و حتی زندگی پس از مرگمان هم به همان روش خواهد بود. او حتی در روزهای پایانی عمرش نیز باعث صلح و دوستی شده بود.
آبروم رو خرید!
چند وقت پیشا که از کار بیکار شده بودم، درگیر یک بدهی و بی پولی جدی شده بودم. اگه توی همون هفته پول جور نمیکردم آبروم بد میرفت. از طرفی از کسی هم نمیتونستم کمک بخوام، اکثر وقتا تو خودم فرو میرفتم حتی تو جمع دوستام… از بین همشون یکیشون حالمو فهمید، ی شب کنارم نشست و گفت: چیزی شده داداش مگه نه؟ اولش با خنده انکار کردم به هرحال غرور نمیذاشت، اما نگاهش جدیتر از شوخیهای من بود. ماجرا رو ک فهمید، فقط ی جمله گفت: فردا با هم میریم حلش میکنیم. صبح اومد دنبالم و فهمیدم از پساندازش برام پول آورده. تا اومدم حرف بزنم مانع شد و گفت: الان وقت این حرفا نیست، فعلا فقط کارتو راه بنداز. نه منت گذاشت، نه گفت کی برمیگردونی. فقط کنارم ایستاد تا مشکلم حل بشه. برای من فقط کمک مالی نبود؛ اون روز حس کردم تنها نیستم. فهمیدم رفاقت یعنی وقتی خودت خستهای، یکی باشه که بگه: من که هستم. از اون روز رابطمون عوض شد؛ قبلاً دوست بودیم، اما بعد از اون روز تکیهگاه هم شدیم. من هم با خودم عهد کردم اگه روزی (که هیچوقت نیاد) اونم مثل من به مشکل خورد همونطور بیسر و صدا کنارش وایسم…
با کمال میل!
من یه خانم ۳۵ ساله هستم و یه بچهی کوچیک ۴ ساله دارم که قسمت نشده مشهد بریم و آرزوشو دارم. اما تجربهی رفاقت: یه بار یکی از همسایههای ما پاش عمل کرده بود و نمیتونست کارای خونشو انجام بده. دوتا پسر داشت و شوهرش که اونا نمیتونستن کارای خونه رو انجام بدن و یه خواهر معلول داشت و یه مادر پیر. اونا هم نمیتونستن. خانوادهی شوهرش هم نیومدن. من گفتم: «اگه کاری داشتی، به من زنگ بزن بیام.» اونم بندهی خدا چون باهم رفیق بودیم، بهم زنگ زد و با شرمندگی از من کمک خواست. منم با کمال میل و حتی با بچم رفتم خونشون و چند باری کارای خونه رو براش انجام دادم: ظرف شستن و جارو زدن و مرتب کردن خونه و اینا، حتی شستن سرویس و کلی کارای خردهریز. من چند بار رفتم که کمک کنم تو کارا بهش، و چون دوست بودیم، بدون هیچ چشمداشتی کمک کردم. دوست نداشتم ناراحتیشو ببینم. دوستم چند بار هم گفت: «واقعاً که خدا تورو رسونده واسه من.»
من اینا رو نوشتم که بگم دوستیها باید خیلی عمیق و از روی محبت باشه، نه برای منفعتطلبی.
چرا چادر نمیپوشی؟!
از ۸ سالگیم حجابم رو داشتم و نماز میخوندم. تا زمان دبیرستان زیاد دوست صمیمی نداشتم. خیلی دوست داشتم که چادری بشم، اما انگار که ارادهش رو نداشتم. روز اول که وارد دبیرستان شدم، با یکی از همکلاسیهام آشنا شدم. شروع کردیم راجب کتابهایی که خوندیم با هم صحبت کردیم و از علایقمون، متوجه شدیم که هر دو توی یه روز و یه ماه و یه سال به دنیا اومدیم. با هم صمیمی شدیم. اون دوستم خودش چادری بود. یه بار که برای برنامهای توی مدرسه چادر زده بودم، بهم گفت: «چقدر چادر بهت میاد! چرا چادر نمیزنی؟» از اون روز یه ذوقی توی وجودم اومد، انگار فقط منتظر بودم یکی همین جمله رو بهم بگه. افتادم دنبال خرید چادر، خودشم کلی کمکم کرد. کمتر از یک ماه بعدش، توی آبان ۱۴۰۱ چادری شدم. همیشه خدا رو بابت وجود دوستم شکر میکنم و دعاگوشم. این بهترین و مهمترین کاری بود که دوستم میتونست برام انجام بده.
مثل خواهر بودیم!
سلام.خیلی وقت پیش من راهنمایی میخوندم. تو کلاسمون دختر خانمی بود (از دِه اومده بود؛ اهل ده دورافتادهای بود که مدرسه نداشت). متاسفانه بچهها مسخرش میکردن و چون من شاگرد اول بودم و دوستم داشتن نمیذاشتم اذیتش کنن. یه روز با گریه گفت: «مجبورم برگردم دهمون و ترک تحصیل کنم!» گفت: «ما چند نفر تو محله پایین شهر میموندیم، ولی دیگه خونواده پول نمیده بتونم سهم اجاره و رفت و آمد و خوراکمو بدم.» (سی سال پیش سرویس نبود و پدرم خودشون منو به مدرسه میبردن و میآوردن و بیشتر وقتا اکرم رو هم میبردیم میرسوندیم خونشون؛ به همین دلیل بابام میشناختش) وقتی به بابام گفتم بابام گفت: «بیاد خونه ما بمونه.» ما وضعمون خیلی خوب بود و تو خونه ما موند. عین خواهر بودیم. بالاخره درس خوند و خداروشکر معلم شد. امیدوارم همیشه روحیه کمک به همنوع داشته باشیم. خداقوت.
ضمانتی که مشکل همکارم رو حل کرد!
یکی از همکارهام تو اداره، یه روز دیدم حسابی دربهدره. قیافهاش غمگین و پریشان بود. باهاش حرف زدم، گفت توی خانوادهشان یک مشکل حقوقی پیش اومده که خیلی جدیه و باید هرچه زودتر وکیل بگیرن؛ اما پول وکیل آنقدر بالا بود که نگو. برای همین مجبور شده بود برای هزینه وکیل وام بگیره. گفت واسه ضمانت وام کلی رو زده، پیش فامیل و آشنا رفته، اما هیچکس قبول نکرده بود ضامنش بشه. از ناامیدیِ توی صداش، دلم سوخت. آخر سر ماند و یک دنیا غصه که آمد پیش من و همه ماجرا را تعریف کرد. من هم بدون اینکه زیاد فکر کنم، گفتم: «باشه، ضامنت میشم.» راستش نمیدونستم چرا این کار رو کردم، شاید به خاطر نگاهِ خواهش توی چشماش بود. با ضمانت من، بالاخره وام را گرفت و مشکل خانوادهاش هم تا حدود زیادی حل شد.